خرید بک لینک

درباره سایت

264.....

امکانات وب

*** هر اتفاق قبل از اینکه در دنیای واقعی رخ دهد ، باید در مغز شما به وقوع پیوسته باشد*** باید با خودم مهربونتر باشم...باید دست از سر خودم و ایراد گرفتن از خودم بردارم...باید خیلی بیشتر خودمو دوست داشته باشم... باید دست از مقایسه کردن خودم با دیگران بردارم... من همینم... یه مریم ِ عزیز و دوست داشتنی و یگانه... خدای من بزرگترین خدای دنیاس که من رو بهترین ِ خودش آفریده... باید خودمو خیلی ب

برچسب: نویسنده: حامد صفری تاريخ: دوشنبه 6 شهريور 1396 ساعت: 18:35

بعضی آدما هستن تا وقتی غمگین و غصه دارن، تا وقتی دلشون گرفته، تا وقتی از دنیا و آدماش ضربه خوردن... با تو و به یاد تو هستن... اما به محض اینکه دنیا به کامشون میشه و روزای خوش خوشانشون میرسه، تو رو فراموش میکنن و دیگه حتی نمیشناسنت... این آدما خیلی مشمئز کننده ن... + تاریـــــــخ ۱۳۹۶/۰۴/۲۴ ساعــــت 12:3نویــــسنده مریم |

برچسب: نویسنده: حامد صفری تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 5:46

در خاطرات هرکسی، چیزهایی است که به هیچ کس نمی گوید، فقط برای دوستانش بازگو می کند. مسائلی هم هست که حتی به دوستان نمی شود گفت و آدم فقط برای خودش می تواند بازگو کند، عین راز است... اما سرانجام چیزهایی هم هست که انسان حتی می ترسد برای خودش هم آشکار کند...یادداشتهای زیرزمینی/ فئودور داستایوفسکی + تاریـــــــخ ۱۳۹۶/۰۴/۲۷ ساعــــت 10:24نویــــسنده مریم |

برچسب: نویسنده: حامد صفری تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 5:46

من غلام خانههای خلوتم. تنها نبودن، خلوتی از آنِ خود نداشتن، و مدام در معرضِ «دیگری» بودن مرا فرسوده میکند.

ویرجینیا علیزاده

https://elcafeprivada.blogspot.com/2017/07/blog-post_9.html

+ تاریـــــــخ ۱۳۹۶/۰۵/۰۲ ساعــــت 12:13نویــــسنده مریم |

برچسب: نویسنده: حامد صفری تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 5:46

عصبانی م... خیلی زیادم عصبانی م... از خودم... از خیلیا... از خودم که انقدر احمقانه در برابر هر حرف زوری سکوت میکنم و اجازه میدم شخص ِ زورگو زورگوتر بشه... از حامد که احساس میکنم باهام روراست نیست و خیلی مسائل روزمره و عادی یا حتی مسائل مهمتر رو جدی نمیگیره و حتی یه وقتایی به من دروغ میگه :( از یکی از همکارای بی شخصیت پررو عصبانی م که 6 ماه نشده اومده توی شرکت ولی فکر میکنه مالک کل شرکته و همه ی

برچسب: نویسنده: حامد صفری تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 5:46

امروز اصلن حالم خوب نیست...اصلن حوصله ندارم...خیلی دلتنگم... خیلی خیلی زیاد...دلم برای رئیس جان مرحومم خیلی تنگه...انقدی که اگه الان خونه بودم مینشستم و ساعتها از فرط دلتنگیش اشک میریختم...چقد دیگه نبودن و دیگه ندیدن ِ آدمای عزیز و دوست داشتنی سخته... + تاریـــــــخ ۱۳۹۶/۰۵/۳۱ ساعــــت 11:15نویــــسنده مریم |

برچسب: نویسنده: حامد صفری تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 5:46

خدایا...خدای بزرگ و مهربونم...خدای قشنگم...میشه ازت خواهش کنم التماست کنم به پات بیفتم، یه کاری بکنی یه دست نوازشی بکشی یه فوتی بکنی این دست درد و گردن درد و کتف درد از من دور بشن؟واسه تو که کاری نداره...دردش امونمو بریده... کلافه م کرده... اشکمو دراورده... خدایا ازت خواهش میکنم... + تاریـــــــخ ۱۳۹۶/۰۶/۰۲ ساعــــت 9:1نویــــسنده مریم |

برچسب: نویسنده: حامد صفری تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 5:46

صفحه بندی